سيد محمد حسينى شاهرودى

93

فاطمه (س) حامى ولايت (فارسى)

عمر گفت : بندهء خدا آرى ، اما برادر رسول خدا خير ! « 1 » فاطمه زهرا عليها السلام نيز كه بر اثر ضربت دشمن بيهوش بر زمين افتاده بود ؛ چون چشم گشود و على را نديد از فضّه پرسيد : على كجاست ؟ فضه گفت : على را به مسجد بردند . آن حضرت دست حسن و حسين عليهما السلام را گرفت و به مسجد رفت . جمع زيادى از زنان بنىهاشم نيز كه‌اين خبر را شنيدند به مسجد رفتند . چون فاطمهء زهرا عليها السلام به مسجد رسيد و على عليه السلام را با آن حال نزد آنان ديد به ابوبكر فرمود : آيا مىخواهى على را به قتل برسانى ؟ ! « 2 » آنگاه خطاب به آنان فرمود : از پسر عمويم دست برداريد ، و گرنه به آن خدايى كه محمّد را به حق برانگيخت ، گيسوان خود را پريشان مىكنم ، پيراهن رسول خدا را بر سرافكنده به سر مزار پدرم خواهم رفت و به درگاه احديت ندبه خواهم نمود و بر شما نفرين خواهم كرد . يقين بدانيد كه ناقهء صالح در نزد خدا از من گرامىتر ، و بچهء آن ناقه از فرزندانم عزيزتر نيست . « 3 » امير مؤمنان عليه السلام كه آن هنگامه را ديد به سلمان فرمود : سلمان ! دخت پيامبر را درياب ! زيرا اگر نفرين كند ، شهر مدينه از دو طرف به لرزه درمىآيد . سلمان مىگويد : به خدا سوگند ( هنگامى كه زهرا عليها السلام تهديد به نفرين كرد ) چهار بنيان ديوارهاى مسجد را مشاهده كردم كه از زمين كنده شد . من شتابان خود را به حضرت فاطمه عليها السلام رساندم و گفتم : بانو و سرور

--> ( 1 ) - الامامه والسياسه ، ص 12 - 20 . ( 2 ) - روضهء كافى ، ص 238 و احتجاج طبرسى ، ج 1 ، ص 113 - 114 . ( 3 ) - روضهء كافى ، ص 238 ؛ كتاب سليم بن قيس ، ص 82 - 92 و تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 116 .